|
&%نوشته های یک عاشق دل سوخته**&&
اشتباه بزرگ ترین آموزگار است به شرط این که آن را تکرار نکنی.
|
زندگی مثل یک یه دیکتست هی مینویسیم هی غلت می نویسیم هی پاک میکنیم دوباره هی مینویسیم هی پاک میکنیم غافل از اینکه مرگ داد میزنه برگه ها بالا. [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
چه بسیار نگاه ها........... در جهان سر گردانند که در چشمی جای گیرند و چه بسیار فریادهایی که بر سنگ خاموش بوسه میزنند.
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 6:44 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی، حتی برای یک نفر.
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
فاصله را بگو به خود نبالد....چرا که خاطره ی با تو بودن تمام فاصله ها را میکشد!!!!!!
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 7:5 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
جدایی نقطه پایان ما نیست کسی یاری گر ما جز خدا نیست جدایی هم سرود دیگر ماست کسی اگه ز راز ما دوتا نیست.
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 6:23 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
دمی فکر رهایی را نکردم خیال آشنایی را نکردم جدایی را گمان کردم ولیکن گمان این جدایی را نکردم. برچسبها: عاشقانه, دوبیتی عاشقانه, متن عاشقانه [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 7:3 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
کودک فال فروش را پرسیدم: چه میکنی؟ گفت: به انان که در دیروز خود مانده اند فردا را میفروشم.
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد ، من که نه سنگ بودم نه کوه. پس چرا تنها شدم؟
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 8:46 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
در جهان هر گز مشو مديون احساس كسي تا نباشد رايگان مهرت گروگان كسي گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلي صبر كن پيدا كني گوهر شناس قابلي. [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
فراق دوریت دیوانه ام کرد چو مجنون راهی ویرانه ام کرد چنان داغی بر دلم مانده از جدایی که با هر آشنا بیگانه ام کرد. [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 1:36 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعا كردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را بين گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم. برچسبها: عاشقانه, ادبي عاشقانه [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
ز غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
دوست دارم همیشه از تو بنویسم بی آنکه در جست وجوی قافیه ها باشم، بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم دوست دارم از تو بنویسم که میدانم هنوز دوستم داری و هر سپیده دم یک سبد مهربانی از تو دریافت می کنم.دوستت دارم.
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 5:43 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
سکوت سر شار از ناگفته هاست و ناگفته ها پر بهارترین داشته ها.
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 11:44 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا تو به اندازه یک پروانه زیبایی. [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 11:25 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
برف بارید وخدا پاکی خود را به زمین هدیه کرد. زمین مغرور شد که سفید است ، پاک است چون دل خدا... وخدا با آفتاب خود، اشتباه زمین را به او گوش زد کرد. [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 2:39 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها دل از این هاست که تنهاست نه از فاصله ها گرچه دگر همه جا پر ز جدایی شده است مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 9:12 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 0:17 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
کاش میشد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کا میشد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت با وفا با مهربانیها نوشت کاش مشید اشتباه هر گز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرت نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 4:32 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید، هیچ کس با او کار نمی داد همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری، یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر شدصبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پرنشد. خیلی جالبه گاهی وقت ها کسانی هستند در عین این که خودشون رو نشون نمی دهند مراقب ما هستند نگرانند که مشکلی برای ما پیش بیایید. وقتی که اونا رو از دست میدیم که چه افراد با ارزشی رو از دست داده ایم که آن وقت انبوهی از مشکلات جلوی خودمون رو میبینیم.
کاش یکم بیشتر وقت داشتم و بیشتر به افراد دور برم توجه میکردم تا حالا این قدر حسرت روز های از دست رفته رو نداشتم که بخاطر تشکر نکردن و قدردانی از چنیین افرادی در خودم حس میکرکنم و حالا که در کنارم نیستند. ای کاش...
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 3:50 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 1:11 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
*دنیا را بد ساخته اند کسی را دوست داری، تو را دوست نمی دارد، کسی تو را دوست می دارد، تو دوستش نداری، اما کسی که تو دوستش داری و او نیز تو را دوست می دارد به رسم و آیین هر گز به هم نمی رسید این رنج است و زندگی یعنی همین. *عشق مهمان مودبی است که ورودش را با ضربه های قلب اعلام میکند. *مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بی قرار باشند. *اگر خواهی گل تماشا کنی رخ خود را تماشما کن، و اگر میل خزان داری نگاهی جانب ما کن. [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 9:1 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
برای عشق گریه کن اما کسی را به خاطر عشق به گریه کردن ننداز.با عشق بازی کن اما هرگز کسی را با عشق بازی نده. عمیق ترین درد در زندگی دل بستن به کسی است که هرگز به او نمی رسی. بزرگ ترین عیب آن است که چیزی را عیب بدانی که مانند آن در خود است. افسوس گذشت و ترس از آینده دزدهای دوقولو هستند که لحظه حال را از ما می دزدند. [ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 9:2 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
کاش میشد وقت رفتن چشمهایم را کنار تو بگزارم تا در حسرت دیدارت نمانم.
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 7:45 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
باز دلم یاد تو را میکند
یاد همان لطف و صفا میکند این دل بیکینه همیشه تو را بر سر سجاده دعا میکند. [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 7:38 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
تو اگه پاییز زردی واسه من بهار سبزی تو اگه هوای سردی واسه من همیشه گرمی تو اگه ابر سیاهی واسه من ابر بهاری تو اگه دشت گناهی واسه من یه بیگناهی تو اگه غرق نیازی واسه من یه بینیازی تو اگه رفیق راهی واسه من یه تکیه گاهی [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 7:53 قبل از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 7:33 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود. باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری می کرد و تا پراز هواپیما مدت زیادی مونده بود... پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه کتاب این مدت رو بگذرونه... اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید... . اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خیال راحت استراحت کند و هم کتابشو بخونه. کنار دستش اون جا که پاکت شیرینی اش بود یه آقایی نشست روی صندلی کنارش و شروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود... . وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت... آقاهه هم یه دونه برداشت. خانومه عصبانی شد ولی به رو خودش نیاورد. فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره... اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم. هر یه دونه شیرینی که خانومه بر می داشت... آقاهه هم یکی ور می داشت. دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش می آورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه. وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد.. آه حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده.. هان؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت.. دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف دیگه شو خودش خورد... آه.. این دیگه خیلی رو می خواد... خانومه دیگه از عصبانیت کارد می زدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما. وقتی نشستسر جای خودش تو هواپیما.. یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش روبرداره.. که یک دفعه غافلگیر شد چرا؟ برای اینکه دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست. دست نخورده و باز نشده. فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر می کرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودشو بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره. *چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست. سنگ بعد از این که پرتاب شد. دشنام..بعد از این که گفته شد. موقعیت...بعد از این که از دست رفت. و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد.
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 8:12 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است یا به میدان محبت سر خودباختن است من به میدان محبت می گذرم از سر خویش تا بدانند که این حاصل دل باختن است
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 6:8 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
![]()
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 6:6 بعد از ظهر ] [ ابراهیم زارعی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |